حکم لازم! - تاریخ: 1391/2/10 ساعت: 10:04
بار دیگر حکم کن ! اما نه بی دل ! با دلت ، دل حکم کن ! حکم دل : هر که دل دارد بیاندازد وسط ! تا که ما دلهایمان را رو کنیم ! دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود ! پس به حکم عشق بازی می کنیم ! این دل من ! رو بکن حالا دلت را . . .! دل نداری ؟ بر بزن اندیشه ات را . . . ! حکم لازم !
تسلیت بر عاشقان اهل بیت - تاریخ: 1391/2/10 ساعت: 10:04
سکوت - تاریخ: 1391/2/10 ساعت: 10:04
گه سکوت بی سکوتی میکند آهنگ منگه صدای بی صدایی میکند آهنگ منگه نمی خیزد نسیمی دلنشین بر دلمگه تو میبینی که جانم میکند آهنگ مناین دلست و میبرد هر سوی دیگر خاطرمگه تو میبینی که این دل میکند آهنگ منهر زمان بی زمانی هم بود در یاد منگه تو میبینی زمانه هم کند آهنگ منکاش همچو نیی من ناله ها میداشتمگه تو می...
تقدیم به همه زنانی که ذاتشان خدائیست - تاریخ: 1391/2/10 ساعت: 10:04
دلم می خواهد زن باشم! تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه ....تقدیم به همه ... چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم من به زنِ وجودم افتخار می کنمدلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آز...
بایدرفت.........؟ - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
خیانت شیرین - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانمکه گل در عقد زنبور استولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد!!!
دلم برات تنگ شده عزیزم پس کی میایی........... - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
پس کی میایی.....
یک - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
یک نفر رفت و ... یک نفر جا ماند... یک نفر تا همیشه تنها ماند!...
<no title> - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
واسه باهم بودن دوتا قلب میخواد قد یه گنجشـــــــک یه گوش واســه درد و دل یه شونه چون کــــــــوه استـــــــــوار یه سبد،پر دنیای مهربونی یه چشــــــــــــم همیشه منتظـــــــر یه نگاه دریایی از صداقت یه دست واســــه لمس کـــــــــــردن یه آغوش برای حس کردن یه عهــــــــــدی که ببندیش تا عبــــــد برا...
یک شــبه ......... - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
یک شــبه آمدی و بی صدا آتشـم زدی آرام سوزاندیم و سر به خاکسترم زدی آمدی و آنچنان رعدی بردل سردم زدی داغ برق عشـقی برّنده بر پیکـرم زدی رفتی و رفتنت خاکســـــترم را آتش زد خاکسترم دودی شد و پوچی بر من زد آمدن ورفتنت ای غریبه چه بی صدا بود سهــم من از تو فقط پوچی و فنـــا بود
چراااااا؟ - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
=Content>
روانی - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
یکی مثل سحر ...
همجنس بازان - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
وای خدای من !!! اینارو ببین چی کار میکنن ...
عاشق تر - تاریخ: 1391/2/9 ساعت: 19:18
عاشق عاشق ترنبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونهفقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غمعشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقتنمردم، همون كه فكر نمي كردي نموند...
تصویر - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
وقتی تورا خواستم همه می گفتند پرتوقعی وبلند پرواز گاه ساعتها برای دیدنت انتظار می کشیدم وقتی به درسهایم می رسیدم به تو هم فکر می کردم شاید به غیر ازمن خیلی ها تورا دوست داشتند روزها وماه ها وسال ها گذشتند وتو گسترده ترشدی ومخاطبانت فراوانتر تلویزیون برنامه های بی نظیری داشت برنامه های کودک وهزاران ب...
عادت به تو - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
به او عادت داشتم به بودن اش به لمس کردن اش.نمی دانم چرا بودن اش آنقدربرایم مهم بود ودستانم همیشه اورا دربرداشت هرچه می گذشت وابستگی ام به او بیشترمی شد روزگاران سپری می شدند ومن با وجود پیشرفتهای جدید واستفاده ازامکانات جدیدتر بازهم اورا رها نمی کردم با من بود ودردستانم خودنمایی می کردبه لحاظ ظاهری ...
بستری - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
دومرد دراتاقی دربیمارستان بستری بودند یکی ازآنها اجازه داشت بنشیند ودیگری مجبوربود درازبکشد وتکان نخورد چون کمرش براثر تصادف آسیب دیده بود او ازآن مردی که نشسته بود وکنارپنجره بودمی خواست که برایش تعریف کند پشت پنجره چه خبراست وچه چیزهایی را می بیند آن مرد ازدرختان سرسبز وگلهای زیبا صحبت می کرد ومرغ...
کوهستان - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
پسری همراه پدرش به کوهستان رفت پدرش جلوتر می رفت پسر فریاد زد بابا صبر کن من جا ماندم ازکوهستان هم همان صدا آمد پسرروبه پدرش کرد وگفت:پدرچرا صدای من برمی گردد پدرگفت:این همان عکس العمل کارهای توست وقتی به کسی خوبی کنی خوبی می بینی وقتی بدی کنی بدی.پسربالا وپایین پرید وگفت:دوستت دارم شنید دوستت دارم.
رقیب - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
زمانی عزیز بودم آنقدرعزیز بودم که حدواندازه نداشت همه به دنبالم بودند ومن ازخوشحالی داشتم بال درمی آوردم اما روزهای خوشی ام کم کم به پایان رسید رقیبم آمد او دایره ای شکل بود وخیلی نازک ازخشم نمی دانستم چه باید بکنم اوجای مرا گرفت کم کم مرا کنارگذاشتند من یک نوارکاست بودم.
زندانی - تاریخ: 1391/2/8 ساعت: 12:18
یک روز با عجله ازخواب بیدارشد وهمه وسایلش را جمع کرد وکیفش را برداشت تابه مدرسه برود بعد ازرفتن او مادرش متوجه شد او کتاب فارسی را با خودنبرده است لباس پوشید وبه طرف مدرسه رفت دختر را دید که پشت میله ها ایستاده ومی گوید:من زندانی شده ام ونمی توانم بیرون بیایم دخترک هیچ تصوری اززندان نداشت.